بچه ها این اولین نوشته خودمه می دونم زشته ولی می خوام از این به بعد نوشته های خودمو آپ کنم.
بنام اونی که وقتی تنها تر از درخت انار تو حیاطمون یا شایدم نه.مثل بچه که تازه به دنیا
اومده همه دورش رو گرفتن هسـت.همــونی که بهاری وقتی از بالای درخـت زرد آلوپایین
افتادم فقط اسم اون از دهنم در اومد...
همونی که مثل یه سایه همرام و همپام اومد تا من به اینجایی که هستم رسیدم .همونی که اونقدر
دوسم داشت که دیروز میون گریه هام (به خاطر اون بی سر و پا)یه دفه خنده رو به من بخشید.
یه لحظه بود درسته کم بود ولی باور کن خیلی با حال تر از حرفای اونایی که می گن عاشقمونن
و به موقع جا می زنن بود.همونایی که حتی وقت رد شدن از روی پل هم تنهات می ذارن ...خیلی
نامردن ...من نمی گم خوبم ...نمی گم نامرد نیستم.ولی لا اقل دیگه روی پل حتی دشمنم رو هم تنها
نمی ذارم...
حالا با این همه حرفایی که زدم شناختیش...آره ...اون همون خدامونه...خدای خود خود خودمونه...
مال منه.حتی وقتی از این دنیا سیرم (خ)اسمشو هم به صد تا نامرد( یا نه مردا و وفادارا)نمی دم .
اونا هم وقتی می خوان از رو پل رد بشن.تنها باشن.ببینن قدیمی ترین پل ها هم نمی شکنه چه
برسه به این پلا...راستی اون پل تو روز قیامت زیر پاشون
که می شکنه./فاti